تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی

عشق من پائيز آمد مثل پار ... باز هم ما باز مانديم از بهار  ... بايد از فقدان گل خونجوش بود ... در فراق ياس مشكي پوش بود ... ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد ... ياسها يادآور پروانه اند ... ياسها پيغمبران خانه اند ... ياس را يك شب گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست ... ياس را آئينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند ... ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد ... حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود ... داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ... عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس ... اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا گل ياس كبود

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد

عاشقانه‌ای آرام...

 

یا حق

 

مگذار که عشق، به عادت ِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن ِ گلهای باغچه، به عادت ِ آب دادن ِ گلهای باغچه تبدیل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛

پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است، و دیگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق.

چگونه میشود تازگی و  طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، باقی بماند؟ ...

 

نادر ابراهیمی

 

او عاشقانه آمد ... عاشقانه زندگی کرد ... عاشقانه نوشت و عاشقانه رفت ....

آرام ... عاشقانهای آرام...

 

 

  

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط شکوفه یاس | 

گفتگو با خدا

 

 

بسم الله النّور

 

 

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم. 

گفتی: فانی قریب

      .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم.

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

      .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

      .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

      .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

      .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم. 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

      .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

      .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

      .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

      .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

گفتی: الیس الله بكاف عبده

      .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

     .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:37  توسط شکوفه یاس | 

مسير راه مسافر

    


    
مسير راه، مسافر! هنوز روشن نيست
    
كسی به فكر غم تو ... و يا غم من نيست
    
كسی دگر خبر از كوچ ما نمیگيرد
    
كسی سراغ تو را از خدا نمیگيرد
    
كسی به فكر پرنده، به فكر ماهیها
    
به فكر لحظهی روييدن اقاقیها
    
كسی به فكر شقايق، به ياد صحرا نيست
    
ميان فاصلههامان كمی مدارا نيست
    
تمام پنجرههامان پر از فراموشی
    
بهار پشت بهار است و بعد خاموشی
    
چرا صدای تپشهای دل نمیآيد
    
برای از تو سرودن، بهانهای بايد
    
من از تلاقی خورشيد و برف دلگيرم
    
به جای آينهها در غبار میميرم
    
ميان دفتر شعرم هزار فانوس است
    
به روی قلهی عشقم هزار ققنوس است
    
هزار درد نگفته، هزار عشق محال
    
تمام دارو ندارم همين نگاه زلال !
    
من از بهار شدن، از عبور لبريزم
    
اگر چه عاشق فصل قشنگ پاييزم
    
من از طراوت تكرار باغ سرشارم
    
تو از منی و من از تو دگر چه كم دارم ؟
    
من از صحاری يك اتفاق میآيم
    
زسمت و سوی تب اشتياق میآيم
    
اگر چه بين من و تو هزار ديوار است
    
به زير پای تو...  و من فقط خس و خار است
    
ولی تو از من و من از غم تو لبريزم
    
تمام فاصلهها را به دور میريزم
    

 

                                                                          ن . ش (نسيم)

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:47  توسط شکوفه یاس | 

الهی

 

 

یا غیاث المستغیثین! یا دلیل المتحیّرین!

 

اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَف اَّءُ وَانْكَشَفَ الْغِط اَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّج اَّءُ

وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ

الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ

وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ

الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى

فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ

الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ

السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ

 

خدايا بلاء عظيم گشته و درون آشكار شد و پرده از كارها برداشته شد و اميد قطع شد

و زمين تنگ شد و از ريزش رحمت آسمان جلوگيرى شد و تويى ياور و شكوه بسوى تو است

و اعتماد و تكيه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدايا درود فرست بر

محمد و آل محمد آن زمامدارانى كه پيرويشان را بر ما واجب كردى و بدين سبب مقام

و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ايشان به ما گشايشى ده فورى و نزديك مانند

چشم بر هم زدن يا نزديكتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا كفايت كنيد

كه شماييد كفايت كننده ام و مرا يارى كنيد كه شماييد ياور من اى سرور ما اى صاحب

الزمان فرياد، فرياد، فرياد، درياب مرا درياب مرا درياب مرا همين ساعت

همين ساعت هم اكنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترين مهربانان به حق محمد و آل پاكيزه اش

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 8:48  توسط شکوفه یاس | 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 

به نام خدا

 

 

 

 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

***

 

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

 

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

 

***

 

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

***

 

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد .»

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

فریدون مشیری !

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:24  توسط شکوفه یاس | 

باز می‌خواهم ترا پيدا کنم / با تو شايد خويش را معنا کنم
 

به نام خدا