تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی

شکوفه یاس - حدیث آشنایی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد

امانت آدم

 

به نام حضرت دوست

 

 

امانت آدم

خدا، انسان و عشق؛

اين است امانتي كه بر دوش آدم

سنگيني مي‌كند

و اين است آن پيماني

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم،

و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم.

ما براي همين «هبوط» كرديم،

و اين چنين است كه به سوي او باز مي‌گرديم.

 

دكتر علي شريعتي

 

 


 

پي‌نوشت:

سنگيني‌اش را حس مي‌كنم. سنگيني امانتي كه بر دوش مي‌كشم.

من آمده‌ام تا با اين امانت به سلامت از اين دنيا بگذرم.

تا آن روز كه دوباره به سوي او بازمي‌گردم.

و این زندگی فرصتی است که بدانیم ارزش این امانت را و راز نگهداشتنش را...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:2  توسط شکوفه یاس  | 

... می نویسمت

 

به نام خدا

 

FLP0007198 -   

 

شبیه بادهای بی‌قرار می‌نویسمت

و در تمام فصل‌ها بهار می‌نویسمت

 

ببین چقدر ساده‌ام ستاره می‌کشم تو را

به لهجه محلی سه‌تار می‌نویسمت

 

به رنگ حرف‌های آشنای توست قلب من

بیا، بخوان، بگو، ببار می‌نویسمت

 

تو سال‌هاست بین شعرهای من قدم‌زنان

ولی نه، خسته می‌شوی! سوار می‌نویسمت

 

کنار آن درخت کهنه حیاط مدرسه

هنوز کودکم، و یادگار می‌نویسمت

 

و راستی، ببخش دست من نبود

خب اگر دوبار خط زدم، هزار بار می‌نویسمت

 

نه اشتباه می‌کنم، شما که بچه نیستی

که من چنین صریح و خنده‌دار می‌نویسمت!

 

و قول می‌دهم، کمی بزرگ‌تر شوم

و بعد به سبک مردمان روزگار می‌نویسمت.

 

شاعر ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:16  توسط شکوفه یاس  | 

آب از آب تكان نخورد


به نام خدا



آب از آب تکان نخورد
نه دیدی و نه دیده شدی
رفت و گذشت، بی نگاهی که بوی مهربانی دهد
غافل از این که همین نزدیکی ها از آب آبی تر است دلی که میمیرد برای لحن کودکان یار
لحنی شبیه مریمی های پر پر

امشبم مثل همیشه ست
آره
باز هم سر میزند تنهایی
آره...
از دوباره می آید دلتنگی
آره...

با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا

 


لينك صداي پرويز پرستويي:

http://www.carolicious.com/song/23975.htm



پي‌نوشت:

به دنبال چيزي بودم كه بتونم حس دروني خودم رو يه جايي بنويسم يا بگم. نه كسي بود براي شنيدنم و نه ديدنم... گذري كه كردم به صداي پرويز پرستويي رسيدم... انگار حسي غريب از لحظات امشب من داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:34  توسط شکوفه یاس  | 

آواي مهر


به نام خدا









+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:50  توسط شکوفه یاس  | 

اگر عشق نبود

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

 

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

 

از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

 

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

 

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:45  توسط شکوفه یاس  | 

درد !

 

به نام او که یادش آرامش روان است

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های سادهء سرودنم
درد می‌کند
انحنای روح من
شانه‌های خستهء غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟
درد حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

 

 

 

پینوشت:

 

- کوه با نخسین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:12  توسط شکوفه یاس  | 

عاشقانه‌ای آرام...

 

یا حق

 

مگذار که عشق، به عادت ِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن ِ گلهای باغچه، به عادت ِ آب دادن ِ گلهای باغچه تبدیل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛

پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است، و دیگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق.

چگونه میشود تازگی و  طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، باقی بماند؟ ...

 

نادر ابراهیمی

 

او عاشقانه آمد ... عاشقانه زندگی کرد ... عاشقانه نوشت و عاشقانه رفت ....

آرام ... عاشقانهای آرام...

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط شکوفه یاس  | 

گفتگو با خدا

 

 

بسم الله النّور

 

 

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم. 

گفتی: فانی قریب

      .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم.

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

      .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

      .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

      .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

      .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم. 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

      .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

      .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

      .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

      .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

گفتی: الیس الله بكاف عبده

      .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

     .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:37  توسط شکوفه یاس  |