عشق خيلی تنهاست ! ( قسمت اول )
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
می شود فکر يک مسافرت چند ماهه به يکی از کشورهای اروپايي بود تا همه چيز را فراموش کرد ! دلم خيلی می سوزد ، برای دست هايی که تنهايند ، برای آدم هايی که در خيال خود برج می سازند و در صندوقچه توهمّات خود ، دلار و سکه تلمبار می کنند ، راستی از چک های برگشتی چه خبر ؟ جنس های توی انبار که لو نرفته اند ؟ تا يادم نرفته بگويم که اين روزها تا می توانی سکه بخر !
دلم می سوزد ! ديگر نمی توانم بنويسم ، کلافه ام ، دست خودم نيست ، کوچه های ذهنم مسدود شده . چرا اين روزها آدمها معيار خودشان را گم کرده اند و در مرداب تجمّلات آن را جستجو می کنند .
چرا مزرعه ی باران را با اين خيابان های کويری عوض کرده اند ؟ آيا اين دست های سيمانی حرفی برای گفتن دارند ؟ آيا اين چشم های دود گرفته و خسته می توانند نظاره گر سمت سبز شکفتن باشند ؟
ادامه دارد ....
از : حميد هنرجو
***
سلام دوستان عزيز
اين روزها خيلی دلم گرفته . دليلش رو خودم خوب می دونم !!!
اما ... چه می شود کرد !!! ....
ديشب وقتی کتاب " نثر شاعرانه " رو در دست گرفتم اولين صفحه ای که باز شد اين نوشته بود !!!
عشق خيلی تنهاست !!!
ديدم انگار دارم با دلم حرف می زنم ... حرفهای نگفته دلم بود ...
اين بود که تصميم گرفتم اين متن را طی دو يادداشت اينجا بنويسم ... شايد حرف دل شما هم باشه ...
به اميد آنکه عشق را تنها نگذاريم !!!
یا حق





