تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی

شکوفه یاس - حدیث آشنایی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد

ماهی و دریا !!!

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

 

ماهی و دریا !

 

ماهی در تنگ کوچک اسير بود

آرزوی دریا را داشت

و دریا با شوق منتظر ماهی بود

ماهی بدون دریا نمی توانست زندگی کند

دریا هم مگر بدون ماهی می شود ؟

هر دو غرق در تماشای هم

و مبهوت از تنها فاصله

 

فاصله آنها فقط به اندازه يک پنجره بود

کافی بود ماهی تنگ آب را رها کند

و از پنجره به درون دریا شنا کند

و یا دریا دستی دراز کند

تا ماهی را در آغوش گیرد

اما پنجره بسته را چه کنند ؟؟؟

 

کسی باید پنجره را می گشود

و ماهی را در بر می گرفت

و در دریا رها می کرد !

 

 

وجود ما هم اسیر همان يک پنجره است

زمان آن رسيده که بازش کنیم ...

 

می توان پنجره دل را باز کرد

و در دریای عشق شناور شد

چه کسی مستحق تر از خود ما برای گشودنش ؟

 

اما چگونه ؟

شما چه فکر می کنید ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 18:47  توسط شکوفه یاس  | 

تقدیم به بانوی فداکار زندگیم ...

 

به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست

 

سلام به همه دوستان عزیز

 

امروز می خوام نوشته بزرگ بانویی رو بنويسم که خيلی بهش مديونم . کسی که دلش به وسعت دريا و به زلالی و پاکی قطرات شبنم و لطيف مثل گلهای بهاری هست . کسی که قلبش هميشه برای ديگران تپيده و زندگی اش رو به پای کسانی که دوستشون داره ريخته . بانويی فداکار . کسی که به خاطر حفظ پيوندها و دوستی ها از خودش گذشت . تا کانون خانواده همچنان گرم بماند . و درد زخم های زمانه اينچنين التيام يابد.

کمتر کسی طاقت او را دارد ، هر چند روزگار گاهی بی تابش می کند و زودرنج می شود ولی هيچ وقت کينه کسی را به دل نمی گيرد ، حتی کسی که با جهالتش به بدترين نحو آزارش داد .

براش از صميم قلب دعا می کنم که در پناه الطاف خداوندی هميشه سلامت باشه و عاشق . و خانواده از حضور گرما بخشش هميشه بهره مند باشند .

هيچ کلمه ای که بتوانم با بيانش از زحمات چندين ساله او تشکر کنم ، پيدا نکردم . پس نوشته ای را که با قلم خودش است و سرشار از احساساتی پاک و خدایی است را به خودش تقديم می کنم . و از خداوند عزیز می خواهم هميشه حامی و پشتيبانش باشد و دريچه قلبش را به سوی نور و روشنایی باز کند و طعم خوش خوشبختی و سعادت را به او بچشاند .

و قلبی باشد که برای او بتپد  ...

 

 

                              

 

دل تنها و بي کس به راه افتاد؛ مي دانست که اين راه ها را بارها رفته است، ولي باز با سماجت و بي اعتنايی به راه افتاد و حريصانه اطراف را نگريست مي فهميد به طريقي، گم شده است يا گم گشته ايی دارد ولي نمي دانست چيست و چطور بايد آن را بيابد.

خاطراتش را براي هزارمين بار دوره کرد تا شايد از لا به لای آن ها چيزی پيدا کند تا از اين سردرگمی نجاتش دهد ، ولی باز هم بی فايده بود؛ به يادش آمد تا بوده براي ديگران تپيده است و اکنون که خودش در مخمصه افتاده، کسي نيست که براي خودش بتپد. احساس کرد به دنبال سهمی است که زندگي از او دريغ کرده يا نه ، شايد خودش از خودش دريغ کرده است و حالا در اين تنهايی خودش بود و خودش وهيچ کس به دادش نمی رسيد. حتي صداي ناله اش را که چندين روز بود تاب و توانش را بريده بود نمي شنيد . گرچه در اطرافش پر از شلوغی بود ظاهرا همه آنها چنان سر در گريبان زندگی فرو برده بودند که مجالی برای شنيدن ناله های ديگران نداشتند يا شايد صدای آه ناله دل برای خودش فرياد می نمود و در واقع ناله ضعيفی بود که از ته يک چاه عميق بيرون می آمد.

 دل می دانست در حال دگرگونی هست؛ دارد تغيير می کند. می دانست، يک شبه راه صد ساله را پيموده. بزرگتر از آنی شده که در خود بگنجد. می دانست پوسته اش تحمل اين حجم عظيم را ندارد. بايد بترکد تا اين خود تازه در او جا بگيرد؛ اما می ترسيد. نمی دانست چگونه می شود، اين کار را کرد چون در تمام سال هايی که به ياد داشت همدمی از جنس خودش که در خور و شايسته باشد نيافته بود. تا حالا بتواند از او استمداد جويد. نمی دانست چه بايد بکند. احساس می کرد اين مهمان جديد که حضورش هم حس خوبی را در او بوجود آورده است هم ترسش را زياد کرده، و هم او را از پا در می آورد.

لحظه ايی ايستاد مکثی کرد و باز گذشته را در يک چشم برهم زدن مرور کرد. احساس درماندگی کرد. ترس از تنها شدن در جانش قوت گرفت. فهميد اين مشکل به دست همسايه اش هم قابل حل شدن نيست. به يادش آمد تا به حال هيچ وقت با عقل در اين مورد مشورت نکرده اما بعد با خودش گفت: اين مسئله بزرگتر از آن هست که عقل با جواب های خشک منطقی اش بتواند از پس حل آن برآيد.

 وقتي کاملاً احساس درماندگی و بی چارگی به سراغش آمد؛ اشک هايش جاری شد. بنابراين باز بی هدف به راه افتاد و چون ديوانگان با خودش بلند بلند حرف زد. ناگهان بارقه ايی در ذهنش درخشيد و يکباره از فرط خوشحالی فرياد کشيد. يادش آمد که با خدا مشورت کند او چقدر از او غافل مانده بود هر وقت در تنگنای زندگی در مانده می شد او را به کمک می طلبيد و اکنون او را از ياد برده بود بر خود لعنت کرد و خيلی زود پاک و طاهر خودش را به بارگاه خدای مهربان رساند و متواضعانه ايستاد و سؤال کرد:

- خدايا چه کنم؟ اين احساس جديد چيست؟ من نحيف تر از آن هستم که بتوانم بار سنگينش را بدوش بکشم! اين مهمان ناخوانده چند روزی است روزگارم را سياه کرده و مرا از خوردن و خوابيدن انداخته است ديگر نمی توانم براي ديگران بتپم! حتی تپيدن را به فراموشي سپرده ام شده ام تلمبه ايی که حرکت می کند تا زندگی را به پايانش نزديکتر سازد. خدايا چه کنم؟

خدا مثل هميشه با مهربانی و صبر تمام حرف های دل را شنيد و دستان گرمش را بر سر دل درمانده کشيد و نرم و آهسته در گوشش نجوا کرد...

- عزيزم نترس ! تو فقط عاشق شده ايی و اين احساس قشنگ آن قدرها هم وحشتناک نيست که اينگونه وحشت کرده ايی. کمی واقع بين باش تا شيرينی حضورش را با تمام وجودت حس کنی.

دلبندم مطمئن باش وجود تو آنقدر وسيع هست که بتواند وسعت عشق را در خود جای دهد. نترس تجربه کن. تو گرچه پيش از اين ها لايق تجربه کردن بوده ای ولی خوب می دانی که خودت نخواستی و اکنون که خودِ عشق به سراغت آمده از او دوری نکن از وجودش خوب مراقبت کن نگذار با ندانم کاری هايت به ابتذال بکشد.

خوب من ! اين تجربه شيرين تر از آن است که تو با هراست به تلخی مبدلش سازی او را در آغوش بگير و با مهربانی بپروران. او هرگز مزاحم تو نخواهد شد بلکه تو را در زندگی کردن و لذت بردن از زيبايی ها ياری مي نمايد. خواهی ديد که وجودش تو را هر روز به من نزديک تر مي کند و با ياری او هرگز مرا فراموش نخواهی کرد. پس به خانه ات برگرد و از اين مهمان خسته خوب پذيرايی کن. او تمام چراغ های وجودت را روشن می سازد و با وجود او مطمئن باش ديگر هيچ نقطه تاريکی در وجودت باقی نخواهد ماند. باز هم چون گذشته برای خودت و ديگران خواهی تپيد و اين بار تپيدنت آهنگی دلنشين و موزون تر خواهد داشت. خيلی چيزهای ديگر را هم خواهی فهميد پس زودتر برو و او را معطل نکن . بر من توکل کن و هر گز نترس تو قوی هستی و شايستگی آن را داری که ميزبان چنين مهمان عزيزی باشی.

بعد از پايان سخن خدا، دل احساس کرد بازهم کمی بزرگتر شده. احساس کرد وجود اين مهمان احساس شيرين تری را به او منتقل کرده ديگر از وجودش هراس نداشت از با او بودن احساس آرامش می کرد ديگر وجودش سنگينی نمی کرد يک احساس سبکی داشت آن قدر سبک که می خواست پرواز کند ، ديگر خسته نبود. احساس درماندگی نمي کرد.

بنابراين از خدا تشکر کرد و به سرعت برگشت و خانه اش را برای مهمانش به طرز شايسته ايی مرتب کرد. او به سرعت رفت تا آينده را با حضور مهمانش زيباتر و شيرين تر و دلکش تر نمايد. و تصميم گرفت در آينده نزديک همراه با مهمانش به نزد خدا برود تا از تمامی لطف های بی دريغش سپاسگزاری نمايد. و با صدای بلند فرياد بزند و به خدا بگويد که بخاطر همه چيزهای که به او داده از او متشکر است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 23:52  توسط شکوفه یاس  | 

بسم الله ...

 

 

می خواست فراموش شود . می خواست گم شود .

غافل از اينکه نمی تواند فراموش کند . نمی خواست گم کند .

در تنهائی با خود خلوت کرد ، اما حضورش را حس می کرد . نگاهش را می ديد و با خود می گفت : مگر می شود با او تنها بود ؟!!!

اما تنهائی را با تمام وجود درک می کرد . جز او کسی را نداشت . می خواست در تنهائی اوج بگيرد ، پرواز کند .

اما نمی توانست ...

نگاه کرد ، انبوهی از زنجيرهائی را ديد که او را سفت به زمين چسبانده بودند و فرصت پرواز را از او می گرفتند .

نگاهی به آسمان کرد و آهی کشيد .

گفت : خدايا ! اينهمه قُل و زنجير ، اين همه تعلقات و وابستگی ، چطور از همه آنها خلاص شوم .

خدا گفت : من تو را بدون زنجير آفريدم .

نگاه مهربانش را که ديد فهميد راهی برای رهائی هست .

خدا گفت : برای پرواز حاضری ؟

مات مانده بود ، لحظه ای پر از هيجان و شادی شد . اما ... هنوز دلهره داشت .

با دستپاچگی گفت : هنوز نه !

اما دلش در اشتياق پرواز می تپيد .

خدا مهربانانه گفت : پس خودت را آماده کن . تو می توانی .

گفت : چگونه ؟! ... می ترسم ...

- بايد رنج کشيد ... درد را تحمل کرد ... تا رها شد ... آماده ای ؟!

در فکر فرو رفت نمی دانست چه بايد کند ... به خدا ايمان داشت ... می دانست می تواند ... اما چگونه ؟!

در همين حال خدا در دلش نور تاباند . و او قوت قلب گرفت .

خدا همچنان نگاهش می کرد و منتظر بود ...

ديگر از ترس خبری نبود .

تکانی به خود داد و در دلش گفت : وقت تنگ است . فرصت من فقط به اندازه يک زندگی است . بايد شروع کنم .

- بسم الله ...

 

حمدانه

 

***

 

تصویر از سایت نور و نار ... اینجا را ببینید

 

مطلب زیر هم از اونجاست بخونید :

هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،‏ آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.

با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.


عرفان نظر آهاري

 

 یا حق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 17:22  توسط شکوفه یاس  | 

و علی (ع) هنوز تنهاست ...

 

به نام آنکه هستی نام از او یافت

 

ما چرا علی (ع) را يک انسان کامل می دانيم ؟

 

برای اين که درد اجتماع را حس می کرده ، برای اين که « من » او تبديل به « ما » شده بود . برای اين که « خود » او خودی بود که همه انسان ها را جذب می کرد . او به صورت يک فرد مجزا از انسان های ديگر نبود ؛ بلکه واقعاً خودش را به منزله يک عنصر ، يک انگشت ، يک عصب در يک بدن احساس می کرد که وقتی ناراحتی ای در يک جای بدن پيدا می شود اين عضو نا آرام و بی قرار می گردد . و اين سخن اصلا مال خود اوست ، اين تعبيرات مال خود اوست . قبل از اينکه در قرن بيستم ، فلسفه های اومانيستی اين حرفها را بياورد علی (ع) اين ها را گفته است ؛ وقتی که خبردار می شود که عامل او ، فرمانداری که از ناحيه او منصوب است در يک مهمانی شرکت کرده است نامه ای عتاب آميزی به او می نويسد که در نهج البلاغه هست حال چه مهمانی بوده است ؟

آيا آن فرماندار در مهمانی ای شرکت کرده بود که در سر سفره آن مشروب بوده است ؟ نه .

در آن جا قمار بوده ؟ نه .

در آن جا مثلا زنهايي را آورده و رقصانده بودند ؟ نه .

در آن جا کار حرام ديگری انجام داده بودند ؟ نه .

پس چرا آن مهمانی مورد ملامت قرار می گيرد و نامه تند نوشته می شود ؟

می گويد : وَ ما ظَنَنتُ اَنَّکَ تُجيبُ اِلی طَعامِ قَومٍ عائِلُهُم مَجفلُوُّ وَ غَنِيُّهُم مَدعُوُّ  . *

گناه فرماندارش اين بوده که بر سر سفره ای شرکت کرده که صرفا اشرافی بوده ، يعنی طبقه اغنيا در آن شرکت داشته و فقرا محروم بودند . علی (ع) می گويد : من باور نمی کردم که فرماندار من ، نماينده من پای در مجلسی بگذارد که صرفا از اشراف تشکيل شده باشد . بعد راجع به خودش و زندگی خودش برای آن فرماندار شرح می دهد .

 

علی (ع) می گويد : " که از پيغمبر مکرر شنيدم که می فرمود : هيچ امتی به مقام قداست و طهارت و مبرا و خالی بودن از عيب نمی رسد مگر قبلا به اين مرحله رسيده باشد که ضعيف در مقابل قوی بياستد و حق خود را مطالبه کند ، بدون اينکه لکنت زبان پيدا کند . "  **

 

 

* نهج البلاغه -  نامه 45

** نهج الباغه - نامه 53

 

منبع : کتاب علی (ع) از زبان استاد شهيد مطهری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 23:46  توسط شکوفه یاس  | 

مدرسه عشق !

به نام خدا

سلام .

ضمن گرامی داشت یاد و خاطره استاد شهید مطهری ، فرا رسیدن روز معلم را به همه معلمان عزیز تبریک می گویم .

این روز ، روز ارزش گذاشتن به همه کسانی است که در راه علم و دانش می کوشند و در راه انتقال آموخته های خویش همت می گمارند ، یادشان را گرامی می داریم .

به یاد همه کسانی که به من می آموزند چگونه زندگی کنم ...

   معلمی عشق است و ایثار و گذشت .

برای همه عزیزان آرزوی موفقیت در راه اعتلای علم می نمایم .

همچنین روز کار و کارگر را به تمامی زحمت کشان این مرز و بوم تبریک می گویم و تلاششان را ارج می نهیم و بر دستان پر تلاششان گل بوسه می کاریم .

این یک هدیه کوچک به همه معلمان عزیز

اینجا رو کلیک کنید ---> مدرسه عشق ! 

قسمتی از شعر این هست :

مدرسه عشق

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

                                 دانايی

                                    زيبايی

                                      و به خود می خواند ... 

 

 ادامه دارد لطفاً کلیک کنید ! 

 

 

این هم چیزهایی که دیشب یادم رفته بود بنویسم ...

 

راستی چه خوبه آدم همزمان تجربه کارگری و معلمی و کارمندی رو داشته باشه  ..  پرتلاش باشید همیشه !!!  ... یادمون باشه هر کسی که باشیم آخرش مثل یه شاگرد مدرسه هستیم که باید تکلیف زندگی رو خوب حل کنیم ...

 

این دنیا مدرسه است ... مدرسه عشق ! سعی کنید شاگردهای خوبی باشید ...

دنیا تنها مدرسه ای هست که هنوز بهت چیزی یاد نداده آزمون می گیره ! مراقب امتحانات خدایی تون باشید ... و از تجربه های زندگی چه توی سختی ها و چه در شادی ها غافل نباشید ... و این رو بدونید که خدا حواسش به همه هست ... چه اونهایی که شیطونی می کنن و چه اونهای که آروم و سربزیرن !!!  چه اونهایی که جلو نشستن و چه اونهایی که آخر کلاس هستن و فکر می کنن می تونن خودشون رو قایم کنن

 

سعی کنیم حساب و کتاب زندگی رو خوب یاد بگیریم ... و قبل از اینکه به حسابمون رسیدگی بشه بتونم خودمون رو محاسبه کنیم ...

سر درس املا از خودمون غلط بگیریم تا دیگران از ما غلط نگرفتن ...

در ضمن خدا به دست همه یه لاک غلط گیر داده این یعنی گاهی می شه تقلب هم کرد   ... به شرط اینکه دیگه اون اشتباه تکرار نشه ...

سر درس انشا سعی کنید حرف دلتون رو بزنید خدا بهترین شنونده حرفهای دلتون هست و به همه هم نمره بیست می ده !!! فقط می خواد بهش بگیم و اون هم صادقانه و از صمیم قلب ...

از درس مهر و محبت هم غافل نباشید ...

و درس زندگی رو خوب یاد بگیرید و سعی کنید نکته های آموخته شده رو به بغل دستی هاتون که چه عرض کنم حتی اونهایی که گوشه کلاس خودشون رو قایم کردن هم یاد بدید ...

تیز بین و نقطه سنج باشید و از همه چیز که نشانه حضور خداست ، حضور قلب رو یاد بگیرید ...

در ضمن امید و تلاش به همراه کلی جزوه های آگاهی می تونه موقع امتحانهای سخت کمک کننده باشه ...

یادتون نره هاااا ... ما رو هم دعا کنید ...

 

 ... ممکنه تا چند روز نباشم ... تا فردای بهتر  ...

 یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:57  توسط شکوفه یاس  | 

چراغ سبز !

به نام خدا   

 

 

من چقدر پُرم از خالی بودن !  ...

دلم خوش بود به اينکه منی هستم ، اما منی نيستم بدون اينکه اويی باشد .

عقل نهیبم زد و گفت : دلخوش باش به همین رشته اتصال که تو با او معنی می شوی ، و اين است معنی واقعی زندگی که تو را به او می رساند . کوچکی که به بی نهايتی وصل می شود . و اين رشته اتصال پيوندی است از اعتقاد ، انديشه ، ايمان ، اميد ، آگاهی ، تلاش ، شجاعت و صبر و ...

در يک کلمه عشق  .

 


 

وقتی متن « چراغ سبز » نوشته " قيصر امين پور " رو می خوندم حس خوبی بهم دست داد .

شما رو هم دعوت می کنم به خواندن آن :

 

چراغ سبز !

 

چراغ سبز !

 

  

چراغ راهنما قرمز می شود. ترمز می کنیم و پشت چراغ قرمز می ایستیم.

درهمین لحظه چند پرنده از روی سیم های برق بالای سر ما برمی خیزند، بال زنان از چراغ قرمز رد می شوند و به طرف دیگر خیابان می روند.

چرا پرنده ها چراغ قرمز را رعایت نمی کنند؟

اما پرنده ها که ماشین نیستند!

آیا تنها ماشین ها و قطارها و کشتی ها و هواپیماها چراغ راهنما دارند؟

چرا « باد » که می آید بدون توجه به چراغ راهنما از چارراه ها  می گذرد؟

چرا وقتی که « سیل » می آید هیچکدام از قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت نمی کند؟ از کوچه ها و خیابانها و چراغ قرمزها رد می شود. همه چیز را خراب می کند و خیابان های جدید می سازد؟

اما سیل و باد که ماشین نیستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز کنند و به احترام قانون بایستند!

آیا آن ها هیچ قانونی را رعایت نمی کنند؟

نه! فکر می کنم آنها هم هرکدام برای خودشان قانونی دارند و چراغ راهنمای خودشان را رعایت می کنند!

 مثلا روزها که چراغ زردِ آسمان روشن می شود، پرندگان به پرواز در می آیند، و غروب که چراغ آسمان قرمز می شود به آشیانه باز می گردند.

پروانه ها هم وقتی که چراغ چمن سبز می شود به پرواز در می آیند و هنگامی که به چراغ قرمز چمن می رسند ، توقف می کنند.

چراغ درختان که زرد و قرمز می شود، پاییز از چارراه فصل ها می گذرد.

خلاصه ماشین ها، آدمها و پرنده ها و همه ی موجودات برای خودشان قوانین راهنمایی دارند.

اما آیا قوانین راهنمایی برای ماشینها و آدمها یکسان است؟

نه! ماشین ها همیشه باید قوانین راهنمایی را رعایت کنند ولی آدمها که ماشین نیستند تا در همه جا این قوانین را رعایت کنند!

زیرا زندگی تنها یک خیابان نیست که سر همه چارراه های آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جایی مخصوص عابر پیاده خط کشی کرده باشند.

زیرا بعضی از قسمتهای زندگی اصلاً آسفالت نشده است، بلکه جاده ای است سنگلاخ و پرپیچ وخم و پر از دره و پرتگاه.

زیرا دربعضی قسمتهای زندگی اصلا جاده ای پیدا نیست.

زیرا در بعضی راهها فقط یک جای پا ، جاده را نشان می دهد. 

زیرا در بعضی جاها حتی جای پایی هم پیدا نیست و ما اولین رهگذر آن راه هستیم که جای پای ما جاده را می سازد.

زیرا در بعضی از قسمتهای زندگی اصلا راه عبور نیست. بلکه کوهی است که باید با چنگ و دندان از صخره های سخت و عمودی آن بالا رفت.

در چنین چارراه هایی هیچ چراغ راهنمایی نیست. به جز چراغی که در دلهای ما روشن است.

در چنین راه هایی اگر ناگهان چراغ قرمز خون به علامت خطر روشن شود، آیا باید بایستیم و از رفتن بمانیم، یا خطرکنیم و پیش برویم تا چراغ سبز را برای دیگران روشن کنیم؟

در همین فکر ها هستم که ناگهان چراغ راهنما پیش روی ما سبز می شود ؛ راه می افتیم.

 


 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 0:40  توسط شکوفه یاس  | 

دوستان عیدتون مبارک !

به نام خدا

 دوستان عزیز سلام

میلاد با سعادت آخرین نبی حضرت محمد (ص) و فرزند گرامی شان امام جعفر صادق (ع) را به همه دوستدارنشان تبریک عرض می کنم .

 

میلاد نور مبارک

 

محمد کافرينش هست خاکش   
هزاران آفرين بر جان پاکش  

   چراغ افروز چشم اهل بينش 
طراز کارگاه آفرينش

   سر و سرهنگ ميدان وفا را
سپهسالار و سرخيل انبياء را

   يتيمان را ؛ نوازش در نسيمش 
از اينجا ؛ نام شد دُرّ يتيمش

   سرير عرش را نعلين او تاج 
امين وحی و صاحب سرّ معراج

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 23:25  توسط شکوفه یاس  | 

پاسخ به رهگذر !

به نام خدا

 

سلام عزیزان همراه و همدل .

این یادداشت را با توجه به پیام رهگذر نوشتم ... پیام ایشان را می توانید از اینجا بخوانید  .

خوشحال خواهم شد که نظراتتان را از من دریغ نفرمائید ... با تشکر .

 

 ***

 

با سلام و با تشکر از شما رهگذری که همانگونه که از ردگذرتان مشخص است با درايت و زيرکی خود يادداشت ها را دنبال می کنيد و به جای آنکه از نکته ای بگذريد اندکی تامل می کنيد و آنجا که بايد سخن بگوئيد سکوت نمی کنيد و خوب می دانيد چه بگوئيد !!!

و من گرچه در ابتدای را ه هستم و نمی توانم چون شما کلمات را در تصرف گیرم . ولی لازم دانستم من هم چيزهايی را آنچنان که دریافته ام بگويم ... و سکوت نکنم !

گفته های شما چون پتکی بود بر روح من ... نه اينکه جريحه دارش کند که قبلا جريحه دار شده بود ... بلکه بيناترش کرد نه اينکه بينا نبود ...

تغيير و تحول جز لاينفک زندگی انسان است . محال است حتی ما لحظه ای را بدون تغيير داشته باشيم دنيا با همين تغييرات به حيات خويش ادامه می دهد و بقا می يابد .

در اين که زمانه عوض شده شکی نيست . آدميان هم تغيير کرده اند از نظر سطح اعتقادی و ذهنی و ادراک و احساس باز هم همه چيز را عينا می توان ديد نياز به توضيح ندارد .

نيازهای اين بشر هم عوض شد ... و انسان امروز به هيچ وجه توجيه هات و عوام پرستی های قديم را باور ندارد برای هر چيزی دليل منطقی و يا عينی می خواهد .

اما چيزهای وجود دارند که از همان زمان که سرشت انسانی رقم خورد در وجود او به وديعه گذاشته شد که قابل انکار نيست از جمله نياز فطری انسان به پرستش و روح حقيقت جويی او و ... که برگرفته از ميل و کشش باطنی اوست . و در طول سالهای سال از زمان خلقت اولين انسان تا حال از زمان انسان غار نشين تا انسان مدرن امروز هنوز برقرار مانده است در اين راه گاه انسان راه را به اشتباه رفته و ميل به پرستش بت و غير خدا، خود می تواند دليلی برای اثبات باشد که روح پرستش در آدمی انکار ناپذير است ولی اينکه اين جهت از آدمی تا چه حد می تواند به حقيقت نزديک تر باشد به شناخت و آگاهی انسان بر می گردد ... جای که علم نه تنها در مقابل با دين و معنويت بر نمی آيد که هم سو با آن شده و به آن جهت می دهد!!! 

تاريخ نشان داد هيچ کس را توان مقابله با معنويت نبود و هر جا نيز که رهبرانی برخاستند و خواستار مقابله با آن شدند در عمل خويش شکست خوردند اين را از تاريخ می توان فهميد هر جا که بشر به جنگ با دين و دينداری رفت ناکام ماند .

من به هيچ وجه قصد اين را ندارم دنيای خود را ترک کنم و در دنيای ديگری زندگی کنم يا در گذشته سير کنم و يا قصد حمله به لوازمات روز زندگی را داشته باشم . زندگی ماشينی را رد نمی کنم که نياز بشر امروز است اما ماشينی بودن انسان را رد می کنم که او را از خويشتن دور کرده است ... علی رغم صحبت شما کامپيوتر را دوست دارم و به هيچ وجه قصد حمله کردن به اين دست پرورده بشر را که خدمتی بزرگ به او می کند را ندارم . ولی چون کامپيوتر بی احساس بودن انسانها و توجه زياد به اين وسيله که موجب شده ما آدميان کمتر همديگر را احساس کنيم و علارغم اينکه به ظاهر فاصله ها را برداشته اما فاصله ای عميق را در دل ها به جا گذاشته در رنجم ... برج ها را هم که نشانه اوج کاری او هستند و نشانه پيشرفت و زيبنده شهر و خيابانهای امروزی قابل تحسين می بينم اما این که ببينم جنگل را برای زدن برج آماج حمله قرار می دهند طاقت از کف می دهم ...

و همه اينها نشانه پيشرفت علم است که همه قابل تقديرند چرا که همه دست پرورده بشر امروز است و در نهایت برای خدمت و رفاه او .

انسان برای پيشرفت و تکامل خلق شده است و هماره نيازمند آن است که از سرچشمه وجودی خويش نيرو بگيرد و نياز به جهت حرکت دارد که بدون جهت و سمت و سو چون سرگشته ای است که در بيابان دنيا گم شده و به جای رسيدن به واقعيت به سراب خواهد رسيد .

انسان فقط جسم نيست ... بعد روحانی انسان را نمی توان نديده گرفت و هر چند که ما با همه تغييرات همگام شويم اما باز نمی توانيم روح مان را و نيازهايش را نديده بگيريم که نتيجه اش را کما اين که ديده ايم جای که اين بعد فراموش شود مسلما مورد آسيب قرار می گيرد و بيماريهای روحی و روانی و افسردگی هايي که رو به افزايش گذارده اند و کشمکشهاي درونی افراد خود دليلی محکم برای اين قضيه است . و آمار بالای جرم ها و جنایات مخصوصا در کلان شهر ها دلیلی بر اثبات همین موضوع است.

اگر بخواهيم در جنبه ديگری نگاه کنيم نيازهای جسمی انسان ، انسان را خودخواه می کند به طوری که فقط خودش را می بيند و از تعامل و همزيستی با ديگر انسانها غافل می شود چرا در دنيايی که زندگی می کنیم شاهد اين هستيم که در کنار برج ها چند قدمی آن طرف تر بايد کلبه های حقيرانه ای يافت شود که ساکنان آن برای نان شبی محتاج باشند . چرا بايد در کنار کامپيوتر که خدمت شايانی به بشر می کند شاهد سو استفاده از اين وسيله باشيم به طوری که جرايم کامپيوتری نيز به جرايم انسانی اضافه شود فرق نمی کند در چه دورانی هستيم چه گذشته و چه در دوران مدرن امروز جايي که خدا فراموش شود جايي است که حتی از دانايي انسانها سو استفاده می شود .

قصد من اسطوره پروری نيست که خود از آن بيمناکم . قصد من فقط چون طبيعت يک اشارت است اشاره ای که نمی خواهم انگشت را به تماشا بگذارم فقط می خواهم جهت اشاره را بنمايانم .

گرچه گاهی خود هم نمی دانم چطور می توان انسان نيازمند امروز را با همه نيازهای جسمی و مادی متوجه نياز معنوی اش هم کرد ... قصد من در اينجا و اقدام به نوشتن و صرف زمان و ... در اين وادی تنها و تنها اين بوده ... و در اصل آگاه تر کردن خويش ...

سعی کرده ام فرزند زمان خويشتن باشم ... اما ...

من هيچ وقت خود را درگير " ايسم ها " و واژه هايي که بيشتر ادم را به دور خود می چرخاند نبوده ام چون زندگی را ساده تر از آن می دانم که اينگونه پيچيده اش کنم .

وجود اراده مسلط بر اين جهان را نمی توان رد کرد ؟؟؟ آيا می توان دليلی برای ردش آورد ؟؟؟ آيا می توان به دليل عينی نبودن خدا، وجودش را انکار کرد ؟ اگر خوب بنگريم پيشرفت علوم و پی بردن به رمز و رازهای اين جهان خود دليل محکمی بر همان اراده مسلط حاکم بر جهان هستی است که همه بزرگان اديان و همه عارفان و انديشمندان قديم و جديد بر آن تاکيد داشته اند و گذر زمان نيز نتوانسته حتی اندکی از آن را مورد دستخوش تغيير قرار دهد .  دوره راز زدائی !!! اگر کمی بيانديشيم می توان گفت همين جمله دليلی بر فراموشی جنبه معنوی انسان نيست .

هميشه گذشته راه گشائی برای آينده بوده است اما نبايد فراموش کرد لحظه زندگی انسان زمان حال اوست و همان سخن ارزشمند انسان فرزند زمان خويشتن است !!! براستی اينچنين است ...

حال چرا ما بايد دين را در مقابل علم قرار دهيم و برای پيشرفت و تکامل بگوئيم بايد گرد و خاک معنويت از دنيا برچيده شود چرا نبايد اينگونه بگويم به کمک معنويت و پی بردن به رازهای هستی علم درخشندگی و تابناکی پيدا می کند .

در جايي که اين موضوع فراموش شود و جنبه های روحانی انسان و خدا رد شود علم نه تنها در مقام کمک و خدمت به بشر بر نمی آيد بلکه وسيله ای می شود برای نابودی اش ؟؟

آری منطق و خرد حرف آخر را می زند ... و گفتمان های امروزه تکامل يافته اند ... در جامعه و در گفتمان دنيای جديد واژه گان نوينی متولد شدند همانند همان که شما اشاره کرديد : دولت ، حق مشارکت ، شهروند ، حقوق بشر ،برابری ، آزادی فکر و انديشه ، حقوق برابری مرد و زن و .....همه اينها را قبول دارم و برای تک تک آنها ارزش قائل هستم . چون وجود من به عنوان يک انسان در بر دارنده تک تک اين واژه هاست ... درست اما اعتقادات دينی و مذهبی هيچ مغايرتی با اين مفاهيم انسانی ندارد !!! آيا منافات دارد ؟؟؟ در واقع بايد تعصبات غير منطقی را مدفون کرد نه خود عقايد را !!! و گذشت زمان بين خرافات و حقيقت خود انتخاب می کند و مسلم است که خرافات با زمان از بين می رود و چيزی که می ماند حقيقت انکار نشدنی است ...

در جامعه دينی همه اين واژگان قابل معنی و دفاع است . چرا دين از جامعه حذف شود ؟ اين به خاطر خود دين نيست . متاسفانه کسانی که در راس قدرت بودند به نام دين از اعتقادات پاک مردمی برای رسيدن به منافع شخصی خود  سود بردند و انحرافاتی در دين به وجود آورند که آميخته با خرافات شد ...

و اين زمان است که انسان بايد هشيار باشد و بيدار شود ... و زمان گذشته را با همه تعصبات و خرافات مدفون کند تا به حقيقت دست يابد ...

درد انسان امروز دور بودن از همه حقايق معنوی است . انسان امروز در جستجوی حقيقت است حقيقتی که در هاله ای از ابهامات فرو رفته نه در هاله ای روحانيت !!!!

انسان امروز به جای شناخت گسترده از دنيای بيرون نياز به شناخت جنبه های درونی خويش دارد . و نياز به اين دارد که لحظه ای فارغ از همه دغدغه های دنيای اش و فارغ از همه مشکلاتی که روزانه با آنها دست و پنجه نرم می کند لحظه ای آرام بنشيند و با خود فکر کند . و از همه تجربيات و دانش علمی آموخته که همه اينها بی دليل نيست نياز مند اين است که راه را برای تکامل خويش بپيمايد . در اين راه نياز دارد که به نشانه هايی که او را هدايت می کنند دسترسی پيدا کند و چه نشانه هايی بهتر از کلام قرآن که کلام خداست ! و سخنان بزرگان دينی و شعرهای شاعرانی چون حافظ و مولوی و عطار که با گذشت زمان حتی اندکی از تاثير کلام و زيیايی بيان را از دست نداده . چه ايرادی دارد که دانش امروز پی از اين راز بردارد که هويت انسانی چيست ؟؟؟ بدون در نظر گرفتن خالق و آفرينش و نشانه های راه آيا اين امکان پذير است ؟؟؟

و من تنها سعی کردم در گوشه ای از دنيای خود که برای همه جوانب انسانی ارزش قائل هستم خودم را به عنوان انسان متوجه نکات فراموش شده و يا طرد شده زندگی ام در آشفته بازاری که از هر سو عقايد و ایده ها ايسم های جدید ظهور می کنند طالب حقيقت زندگی خويش باشم ...

تنها می توانم بر اين جمله تکيه داشته باشم :

در جهان هستی دو چيز است که همواره پايدار باقی می ماند ،

اولين آن خداست و دومين آن ضرورت تغيير ...

من در هيچ مورد تخصص ندارم که بخواهم به شرح و يا بيان دليل بپردازم تنها آنچه را که ذهنم می توانست همراهی ام کند نوشتم ....

می دانم که در ابتدای راه هستم و هيچ چيز ديگر نمی توانم بگويم ...

و سادگی و صداقت و بی ريائی را در نيای رنگ در رنگ امروز به همه چيز ترجيح می دهم . و اميدوارم به حقيقت زندگی ام دست يابم و در لحظه موعود شرمسار خدايم نباشم . و عشق تنها تکيه گاهم هست عشقی که تنهاست : لا اله الا الله !

 

*

 

در پایان از رهگذر عزیز خواهشمندم که اگر من در پیام ایشان سو تعبیر و برداشتی شخصی داشتم مرا مورد عفو قرار دهند و در روشن شدن موضوع یاریم نمایند .

از ایشان به خاطر پیگیری مطالب وبلاگ متشکرم .

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 1:4  توسط شکوفه یاس  | 

عشق خيلی تنهاست ! ( قسمت دوم )

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

 

 

بيا پنجره را به سمت ساده ی مهربانی بگشاييم و در مسير وزش نسيم ، آيينه بکاريم و روشنی برداشت کنيم ، باور کن زحمت زيادی ندارد فقط تلاشی عاشقانه می طلبد . بيا زمزمه هايمان را آسمانی تر کنيم و در صبح معطر خاطره ها ، به امامت آسمان ، نماز باران بخوانيم . بيا مثل کسانی باشيم که دل دريايی خود را با هيچ زمينی عوض نمی کنند ، حتی زمين های مرغوب بالای شهر !

بيا مثل کسانی باشيم که وسعت سبز نگاهشان را به کبوترهای بی سرپناه پيشکش کرده اند و آرامش دل هاشان دست خوش هيچ توفانی نمی شود . بيا مثل آب هايی باشيم که شکوه رفتن را به مرداب بودن ترجيح دادند و هنوز از طراوت نامشان ، همه جا عطر باران دارد .

بيا مرتع خاطره ها را بيش از اين دريابيم ، هنوز در اقيانوس يادها ، مرجان های خوبی يافت می شود ، هنوز امواج نيلگون قصه گويانی خوبند تا من و تو را از غصه های رنگ رنگ زمين خالی کنند و از صداقت سيال عشق سرشار سازند .

... گفتم عشق !

نه ! مجروح ترين عابر کوچه های شهر ! غمگين ترين مسافر جاده های تنهايي و غربت ! عزيزی که هنوز شناخته نشده و نام آسمانی اش را در محدوده ی زمين معنی می کنند .

درباره ی عشق به انسان معاصر چه بايد گفت ؟ آيا حقيقت ناگفته را می توان به او تفهيم کرد ؟

ديگر نمی توانم بنويسم ... !

کلام آخر اين که بيا بيش تر به فکر عشق باشيم .

باور کن عشق خيلی تنهاست !

 

از : حميد هنر جو

 

***

 

باز هم می گويی دلت نگيرد !!! .....  اشکال ندارد !!!  می گذرد !!!

مگر می شود شقاوت انسان را ديد و دلت آرام بگيرد !!!

تنها مرحم و مونس دلم ياد اوست ... ياد عشق ...

الا بذکر الله تطمئن القلوب ...

 

 

ولادت بزرگ مرد تاريخ و آخرين نبی ، حضرت محمد (ص) را به همه پيروان و دوستدارانش تبریک می گویم .  آغاز هفته وحدت مبارک باد .

 

حضرت رسول (ص) :

- شناخت سرمايه من است و عقل اصل دينم و دوست داشتن وسيله زندگيم و شوق و رغبت مرکب راهدارم و ذکر خدا مونس و همدم من .

 

 

به مناسبت بزرگداشت سعدی :

 

ديدم گُلِ تازه چند دسته                   بر گنبدی از گياه رسته

گفتم : چه بوَد گياهِ ناچيز                  تا در صف گل نشيند او نيز ؟

بگريست گياه و گفت : خاموش           صحبت نکند کَرَم فراموش

گر نیست جمال و رنگ و بويم             آخر نه گياه باغِ اويم

من بنده حضرتِ کريمم                     پرورده نعمت قديمم

گر بی هنرم و گر هنرمند                  لطف است اميدم از خداوند

با آنکه بضاعتی ندارم                      سرمايه طاعتی ندارم ،

او چاره کارِ بنده داند                        چون هيچ وسيلتش نماند

رسم است که مالکانِ تحرير               آزاد کنند بنده پير

ای بار خدایِ عالم آرای                     بر بنده پير خود ببخشای

سعدی ره کعبه رضا گير                    ای مردِ خدا ، دَرِ خدا گیر

بدبخت کسی که سر بتابد                زين در ، که دری دگر بيابد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 17:9  توسط شکوفه یاس  |