برخیز ... !!!
به نام او
با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود . نگاهم ، بی ترديد ، به سوی او پر گشود . در او آميخت . سيراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهايش بازويم را گرفت . کمکم کرد . برخاستم . او همچنان در من می نگريست ، من همچنان در او می نگريستم . گوئی از يک بيماری مرگبار ، از زير يک آوار ، رها شده ام . خستگی قرن های سنگين و بسيار را ناگهان يکجا بر دوشهای دلم می کشم . او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است . گوئی بيمار رنجوری را می برد . گاه می افتم ، گاه می ايستم ، گاه می هراسم ، گاه ترديد می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند ، گاه ...
اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه ترديد را می شناسد می رود و مرا نيز همچون سايه خويش با خود می کشد . نمی دانم به کجا ؟ اما هر چه نزدیک تر می شويم ، وحشت در دلم غوغائی بيشتر دارد . هر چه پيشتر می رويم هوای بازگشت در من بيشتر می شود . اما ، او گوئی مامور است . رسالتی غيبی چنان نيرومندش کرده است که هيچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند .
( هبوط در کویر – دکتر شریعتی )

چند وقتی هست که احساس می کنم که آرامش از من دور شده و در دلم طوفانی به پا خاسته ، طوفانی که دوستش دارم . طوفانی که مرا منتظر می گذارد ، منتظر آنکه همه ويرانی های وجودم را به دستش بسپارم تا در او محو شود و بعد به جای آنها بنايی نو بسازم . بنای که ساختنش را به خود من واگذار کرده اند و ويرانی هر چه تا کنون ساخته بودند را نيز .
که ساختن هميشه سخت تر از ويرانی است و ويرانی ساختن ها دشوارتر !
حس آدم را دارم که عصيان کرد . اما نه !!! حس حوا را دارم که از ميوه ممنوعه خورد . و به سوی کویر در زمین هبوط کرد . و بعد تنها شد و انتظار يافتن آدم را می کشيد . چه سخت و در عين حال شيرين است اين انتظار . جستجوئی برای يافتن نيمه گمشده خويشتن !
و چه زيبا می شود حالا اين جملات را زندگی کرد :
" کسی می تواند در پای عشق بميرد ، که پيش از آن ، زندگی در پيش چشم های وی مرده باشد " .
بگذار تا " شيطنت عشق " چشمان ترا بر عريانی خويش بگشايد ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پريشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن .
چشمانی که کورش کرده بودند ، چشمانی که عمری به خواب رفته بود . خوابی که نه آرامش را به دنبال خود داشت و نه مرگ را و نه زندگی را ... هیچ کدام ... فقط کابوس بود ...
کابوسی که تنها خویشتن خویش می داند چه رنج و پریشانی داشت .
کابوسی که می بایست با تکانی به عظمت زلزله ای درونی تمام می شد . و در راه برخاستن و بیداری ، درد و رنجی بیشتر از قبل را تحمل می کرد .
یا مثل کسی که در کودکی بر اثر غفلت بزرگترهایش از بلندی به زمین می افتد و بعد این می شود که ترس از بلندی عین خوره به جانش می افتد و هیچ وقت جرات رفتن به بلندی را پیدا نمی کند.
و در حالی که رشد می کند و بزرگ می شود از شکوه و عظمت بلندی سخنان بسیاری می شنود. و کم کم در دلش آرزوی رسیدن به بلندی جوانه می زند . و بلندی برایش رویایی شیرین و همیشگی می شود ...
اما او می ماند با ترس نهفته در درونش چه کند ؟؟؟؟
حال یک ققنوس را می شود فهمید و مثل یک ققنوس زندگی را تجربه کرد . ققنوسی که خویشتن را می سوزاند تا از خاکستر خویش ققنوسی دیگر متولد شود . ققنوس دیگری که بایست برای تولدش سر از خاکستر خویش بردارد .
می توان فهمید چرا بهار زیباست !
در بهار جوانه ها سر از خاک بر می دارند . درختان و گیاهان به گل می نشینند . پرندگان ترانه سر می دهند . و زندگی جاری می شود .
و این شوق زندگی را بر تن درخت می توان حس کرد .
آن هنگام که درخت می بایست خزان برگ ریز و زمستان خاموش و سرد را بگذراند . برای جوانه زدن و سبز شدن ناچار است که برگهای خویش را به دست باد بسپارد تا تن برهنه اش را آماده سرمای زمستان کند . و در این زمان خویش را آماده کند که به استقبال بهار رود .
![]()
![]()
![]()
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش
ای دل اندر بند زلفش از پريشانی منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش




