تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی

شکوفه یاس - حدیث آشنایی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد

برخیز ... !!!

به نام او

 

با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود . نگاهم ، بی ترديد ، به سوی او پر گشود . در او آميخت . سيراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهايش بازويم را گرفت . کمکم کرد . برخاستم . او همچنان در من می نگريست ، من همچنان در او می نگريستم . گوئی از يک بيماری مرگبار ، از زير يک آوار ، رها شده ام . خستگی قرن های سنگين و بسيار را ناگهان يکجا بر دوشهای دلم می کشم . او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است . گوئی بيمار رنجوری را می برد . گاه می افتم ، گاه می ايستم ، گاه می هراسم ، گاه ترديد می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند ، گاه ...

اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه ترديد را می شناسد می رود و مرا نيز همچون سايه خويش با خود می کشد . نمی دانم به کجا ؟ اما هر چه نزدیک تر می شويم ، وحشت در دلم غوغائی بيشتر دارد . هر چه پيشتر می رويم هوای بازگشت در من بيشتر می شود . اما ، او گوئی مامور است . رسالتی غيبی چنان نيرومندش کرده است که هيچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند .

 

( هبوط در کویر – دکتر شریعتی )

 

 

                         

 

چند وقتی هست که احساس می کنم که آرامش از من دور شده و در دلم طوفانی به پا خاسته ، طوفانی که دوستش دارم . طوفانی که مرا منتظر می گذارد ، منتظر آنکه همه ويرانی های وجودم را به دستش بسپارم تا در او محو شود و بعد به جای آنها بنايی نو بسازم . بنای که ساختنش را به خود من واگذار کرده اند و ويرانی هر چه تا کنون ساخته بودند را نيز .

که ساختن هميشه سخت تر از ويرانی است و ويرانی ساختن ها دشوارتر !

 

حس آدم را دارم که عصيان کرد . اما  نه !!! حس حوا را دارم که از ميوه ممنوعه خورد . و به سوی کویر در زمین هبوط کرد . و بعد تنها شد و انتظار يافتن آدم را می کشيد . چه سخت و در عين حال شيرين است اين انتظار . جستجوئی برای يافتن نيمه گمشده خويشتن !

و چه زيبا می شود حالا اين جملات را زندگی کرد :

" کسی می تواند در پای عشق بميرد ، که پيش از آن ، زندگی در پيش چشم های وی مرده باشد " .

بگذار تا " شيطنت عشق " چشمان ترا بر عريانی خويش بگشايد ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پريشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن .

 

چشمانی که کورش کرده بودند ، چشمانی که عمری به خواب رفته بود . خوابی که نه آرامش را به دنبال خود داشت و نه مرگ را و نه زندگی را ... هیچ کدام ... فقط کابوس بود ...

کابوسی که تنها خویشتن خویش می داند چه رنج و پریشانی داشت .

کابوسی که می بایست با تکانی به عظمت زلزله ای درونی تمام می شد . و در راه برخاستن و بیداری ، درد و رنجی بیشتر از قبل را تحمل می کرد .

 

یا مثل کسی که در کودکی بر اثر غفلت بزرگترهایش از بلندی به زمین می افتد و بعد این می شود که ترس از بلندی عین خوره به جانش می افتد و هیچ وقت جرات رفتن به بلندی را پیدا نمی کند.

و در حالی که رشد می کند و بزرگ می شود از شکوه و عظمت بلندی سخنان بسیاری می شنود. و کم کم در دلش آرزوی رسیدن به بلندی جوانه می زند . و بلندی برایش رویایی شیرین و همیشگی می شود ...

اما او می ماند با ترس نهفته در درونش چه کند ؟؟؟؟

 

حال یک ققنوس را می شود فهمید و مثل یک ققنوس زندگی را تجربه کرد . ققنوسی که خویشتن را می سوزاند تا از خاکستر خویش ققنوسی دیگر متولد شود . ققنوس دیگری که بایست برای تولدش سر از خاکستر خویش بردارد .

 

می توان فهمید چرا بهار زیباست !

در بهار جوانه ها سر از خاک بر می دارند . درختان و گیاهان به گل می نشینند . پرندگان ترانه سر می دهند . و زندگی جاری می شود .

و این شوق زندگی را بر تن درخت می توان حس کرد .

آن هنگام که درخت می بایست خزان برگ ریز و زمستان خاموش و سرد را بگذراند . برای جوانه زدن و سبز شدن ناچار است که برگهای خویش را به دست باد بسپارد تا تن برهنه اش را آماده سرمای زمستان کند . و در این زمان خویش را آماده کند که به استقبال بهار رود .

 

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش

 

ای دل اندر بند زلفش از پريشانی منال

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 17:24  توسط شکوفه یاس  | 

یه موقع خدا رو جا نذاریم !!!

 

به نام یکتا

 

قله آن بالاست . آن بالا سرزمين صداقت و پاکی هاست . بر فراز قله که می رسی دشت ها و کوهستان های بسيار زير نظر توست . قله های بسيار می بينی ؛ رسيدن به بالا پرزحمت است ، پيچ و خم ها و فراز و نشيب ها دارد .

مبارزه ای خستگی ناپذير با ضعف ها و کاستی ها می طلبد ؛ اراده ای قوی و همتی بلند می خواهد ؛ در اوج خستگی و ناتوانی جسمی ، احساس خشنودی قلبی ، توانايی ، اعتماد به نفس ، ايمان و خود باوری و ... می کنی .

لذتش مادی نيست . در آن جا هيچ کس نيست جز يگانه ، تماشاچی نداری ؛ شايد فرشتگان برايت کف می زنند !

هر چه راه صعب العبور تر و قله بالاتر ، لذتش بيش تر و ماندگارتر .

 

 

 

 

... آنکه مسئول است ، مسئول ساختن ، نبايد ويران کردن را بياموزد ؟

اين است که درست به همان دليل که خواننده ای ممکن است در " کوير " بماند ، می تواند در " کوير " برای آنکه راهی " شهادت " گردد ، " غسل کند " ، چه به گفته شاندل ، " کسی می تواند در پای عشق بميرد ، که پيش از آن ، زندگی در پيش چشم های وی مرده باشد " .

رنج ، نفی و عبث ، تيغ های برانی که راه " دنيا " را به سوی " آخرت " می برد و هموار می سازد . چه برای نان ديگران ، دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ، در نخستين قدم ، دغدغه نان را در خويش کشتن و نان خويش را از دست نهادن است .

...

شيطان و حوا ، چشم در خويشتن گشودن و عصيان ، و بالاخره ، تبعيد از بهشت و آوارگی در " کوير " ...

بگذار تا " شيطنت عشق " چشمان ترا بر عريانی خويش بگشايد ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پريشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن .

...

 

دکتر علی شريعتی

 

 

هر وقت احساس تنهایی کرديد از خودتون بپرسید ، خدا رو کجا جا گذاشتید ؟!!

 

 

خونه جدید آقای پولادتن ، به سفارش آبجی بزرگش !

به خونه جدیدش سر بزنید . به صرف لینک در خدمت شماست .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 0:0  توسط شکوفه یاس  | 

آزادی !

به نام تنها

بر دفترچه ي ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشي بر شن، با نقشي بر برف
نامت را خواهم نوشت

بر هر صفحه که مي خوانم
بر هر صفحه ي سفيد
نامت را مي نويسم 

بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهي
بر انعکاس کودکي ام
نامت را نوشتم

بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگي
نامت را مي نويسم 

بر دشت ها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتي ها
نامت را مي نويسم 

بر هر مساعدت

بر پيشاني دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را مي نويسم 

بر پنجره شگفتي ها
بر بهشت هاي بر باد رفته ام
بر ديوارهاي يأس 
نامت را مي نويسم 

و با قدرت يک کلمه
زندگي ام را دوباره باز مي يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم
اي آزادي

 
شعر از : فرهاد والی


حمايت مدني، حقوقي و عاطفي از نوشي و جوجه‌هايش

 

تنها کاری که برای نوشی و جوجه هاش  می تونم انجام بدم ... براشون دعا کنم .

می دونم نوشی الان چه حالی داره چون این لحظات تلخ یادآوری ...

 

***

در اين خستگی زمانه و این دلتنگی های تنهایی و در اين گرما گرم تابستان جنوب اين شعر سهراب چه به دلم نشست ، و به يادم آورد ؛ زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است .... حال گاهی چه سخت ...

 

دشت هايي چه فراخ !

کوه هايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من دراين آبادي، پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي.

 

لب آبي

گيوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

« من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نکند اندوهي سر رسد از پس کوه.

چه کسي پشت درختان است؟

هيچ، مي چرخد گاوي در کرد.

ظهر تابستان است.

سايه ها مي دانند، که چه تابستاني است.

سايه هايي بي لک،

گوشه ايي روشن و پاک

کودکان احساس! جاي بازي اين جاست.

زندگي خالي نيست:

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد کرد.

در دل من چيزي است،

مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، که دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه .

دورها آوايي است، که مرا مي خواند. »

 

 

 

وای اگر شقایق ها پژمرده شود

و مهربانی و سیب و ایمان فراموش

و دلها خالی

آنوقت چگونه باید زندگی کرد ؟

 

يک خواهش :

 

از شما دوستان ديرين و دوستانی که اخيرا به این وبلاگ رفت و آمد می کنيد و شما که با مطالب اين وبلاگ آشنایی داريد يک خواهش دارم . دوست دارم نظرتان را در مورد نوشته ها و روند اين وبلاگ بدانم .

من اينجا را متعلق به خود تنهايم نمی دانم و اينجا برای من دريچه ايست که رو به آسمان گشوده می شود جاي که می توانم کمی از سختی های زمانه جدا شوم و آرامش و دوستی را تجربه کنم و زندگی را بهتر ببينم و بیشتر بدانم . جايی که می توان با دوستانی آشنا شد که گر چه من را نمی شناسند ولی انگار يک عمر آشنا بوده اند و از هر کدامشان چيزی آموخت . جايی که می توانم راحت تر تنفس کنم و خودم را بيشتر بشناسم . و دلم می خواهد جای باشد که بتوانم کمی به خدای خود نزديک تر شوم . که همه اينها در پناه آگاهی است ...

و خواندن پيامها موجب دلگرمی و ادامه راهیست که می روم . برای من پيامها حاوی نکاتی مهم تر هستند تا آنچه من می گويم .

منتظر خواندن نظرات و پیشنهادات شما دوستان و ارائه نقاط قوت و ضعف خودم هستم . يک چيز دیگر، اگر مایل بودید آنچه را هم که در مورد خود من فکر می کنيد بنويسيد از آنچه تا کنون دريافته ايد . گاهی آدمی دوست دارد خودش را در آينه دیدگاه ديگران ببيند ، آینه ای که چون صداقت زلال باشد و چون دوستی پاک .

برای اين خواهش هم دليلی دارم که اگر مجالی باشد خواهم گفت .

برای ادامه بهتر راه ياريم کنيد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 22:15  توسط شکوفه یاس  | 

قرار دلهای بی قرار !!!

با یاد قرار دلهای بی قرار ...
او که همیشه هست منتظر حضور سبز بندگان ...

 

«... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله

و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله»


و فاطمه ـ سلام‌الله‌عليها ـ را جلال و جبروت و عظمتي است

كه در وراي او، هيچ جلالي نيست، مگر جلال خداوند ـ جل جلاله ـ

و هم او را بخشش و عطا و كرمي است

كه در وراي او هيچ نوال و كرامتي نيست، مگر نوال خداوند ـ عم نواله ـ

***

فاطمه در همه ابعاد گوناگون " زن بودن " نمونه شده بود :

مظهر يک " دختر "، در برابر پدرش.
مظهر يک " همسر " در برابر شويش.
مظهر يک  ";مادر " در برابر فرزندانش.
مظهر يک " زن مبارز و مسؤول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

... يک " اسوه "، يك " شاهد " براي هر زني كه مي‌خواهد " شدن خويش " را خود انتخاب كند .

فاطمه فاطمه است . (1)

 

فاطمه (س) پشتيبان علی (ع) بود . يار علی و صدای عدالت علی !

و بعد از او علی چه تنها شد !!!! هيچ کس را يارای شنيدن حرفهای دل علی نبود !!!

 

....

چه شبی است امشب خدايا ! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بی تاب نبوده است . اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است . اين اشک اينقدر مدام نباريده است . چه کند علی با اينهمه تنهايی !

ای خدا در سوگ پيام آور تو که سخت ترين مصيبت عالم بود ، دلم به فاطمه خوش بود . می گفتم : گلی از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست . اما اکنون چه بگويم ؟ اينهمه تنهايی را کجا ببرم ؟ اينهمه اندوه را با که قسمت کنم ؟

ای خدا چقدر خوب بود اين زن ! چقدر محبوب بود ! چقدر مهربان بود ! چقدر صبور بود !

گاهی احساس می کردم فاطمه اصلا دل ندارد . وقتی می ديدم به هيچ چيز دل نمی بندد ، با هيچ تعلقی زمين گير نمی شود ، هيچ جاذبه ای او را مشغول نمی کند . هيچ زيور و زينت و خوراک و پوشاکی دلخوشی اش نمی شود ، هر داشتن و نداشتن تفاوتی در او ايجاد نمی کند ، يقين کردم که او جسم ندارد ، متعلق به اينجا نيست . روح محض است ، جان خالص است .

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هيچ مردی ندارد . استوار چون کوه ، باصلابت چون صخره ، تزلزل ناپذير چون ستون های محکم و نامرئی آسمان .

يکه و تنها در مقابل يک حکومت ايستاد و دلش از جا تکان نخورد . من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او زد .

چند سال مگر از جاهليت می گذرد ؟ جاهليتی که در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت . جاهليتی که در آن دختر ، ننگ بود و اسب ، افتخار .

زنی در مقابل قومی با اين تفکر و بينش بايستد و يکه و تنها از حقيقت دفاع کند !

اين دل اگر از جنس کوه و صخره و فولاد باشد ، آب می شود .

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی از گلبرگ دارد ، نرم تر از حرير ، شفاف تر از بلور .

و حيرت می کردم که چقدر يک دل می تواند نازک باشد ، چقدر يک انسان می تواند مهربان باشد .

غريب بود خدا ! غريب بود ! من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم .

وقتی به خانه می آمدم انگار پا به دريای محبت می گذاشتم ، انگار در چشمه صفا شستشو می کردم . خستگی کجا می توانست خودی نشان دهد .

زندگی دشوار بود و مشکلات بسيار ، اما انگار من بر ديبای مهر فرود می آمدم ، بر پشتی لطف تکيه می زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه های خودم احساس می کردم .

فاطمه در اين دنيا برای من حقيقت کوثر بود . با وجود او تشنگی ، گرسنگی ، سختی ، جراحت ، کسالت ، و خستگی به راستی معنا نداشت .

اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خودم احساس می کنم .

خسته ام خدا ! چقدر خسته ام .... (2)

 

*

(1) علی شريعتی

(2) سيد مهدی شجاعی

 

***

باید وضویی سازیم با زلال آبی عشق و دل را به دریای بی کران رحمت و مهربانیش بسپاریم و دستهایمان دعاهای دلهای کوچک دریایی مان را به عرش آسمان برد جایی که فرشتگان ایستاده اند تا اعلام حضور انسانی را ندا دهند ، و برای این همه بی کسی هایمان پناهی یابیم ابدی و برای این همه نعمت سر بر سجده شکر گذاریم .

اگر تنها ترین تنهـا شوم ، خدا هست ، خدا جانشين همه نداشتن هایم است .

خدایا یادت را در دلهایمان جاودانی ساز ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 23:32  توسط شکوفه یاس  | 

راز گل یاس را چه کسی بر ما خواند ؟!

به نام یگانه خالق هستی

 

فاطمه جان ؛ گرامی باد ياد و نامت

 

ای فاطمه  !

همتای بی همتای علی بودی . روح بزرگت ، شريک دردها و رنجهای آن امام ، پس از رحلت پيامبر بود .

مادر زينب بودی و چه نشانه ای گويا تر از اين ؟

حسن و حسين (ع) را در دامان خويش پرورش دادی ، که هر يک ، اسوه استقامت و ايثار و معلم صلح و جهادند .

سخنانت در زيبائی و عمق ، به وحی می ماند .

رفتارت ، آئينه خلق و خوی رسول الله است .

عبادتت ، الگوی زنان مسلمان و حق باور و پارساست .

ای فاطمه ! يادآور و يادگار پيامبر بودی ولی ....

خفاشانی شب دوست و گريزان از نور ، تو را چون خاری در دل و ديده خويش ديدند ، گريه هايت هم ، سند مظلوميت بود و اشکايت ، پشتوانه حقانيت علی (ع) !

و « بودن » تو دشمن آزار بود و خيلی چيزها را به ياد می آورد . آنها که از « ياد » بدشان می آمد ، تو را از مردم گرفتند ، تا « آيه » ای قائم نباشد ...

تا شاهدی شهادت ندهد ، ... تا نشانه ای از پيامبر وجود نداشته باشد .

اينک آيا نامعلومی قبرت ، خيلی رازها را معلوم نمی کند ؟

تو در کجای « مدينه » آرميده ای ، ای آرامش مدينه ؟

تو را کدام قسمت از خاک « يثرب » در بر گرفته است ؟ ...

در سوگ وفاتت در کجا بايد گريست ؟ ... شبنم اشک را در پای کدام نهال بايد ريخت ؟

دست « حسنين » را گرفته ، به کجا بايد آورد ؟

شهادتت ، به « حق » شهادت می دهد ... و رفتنت ، « رفته » ها  را به ياد می آورد .

خفتنت در خاک تيره ، خفتگان تيره روز را بيدار می کند .

فرار پنهانت ، پنهان ها را آشکار می کند .

گريه هايت ، از خنده ها ی نا حق پرده بر می دارد .

 

گرامی باد نامت و يادت ....

از : جواد محدثی

 

***

اما

راز گل ياس را

فوران سبز را

آبی زلال را

                      چه کسی بر ما خواند ؟

ای آموزگار ظرافت

تو خود به ما بياموز

تلاوت بيداری

بلوغ انذار

و رنج قرنها را

                     که سخت محتاجيم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 0:28  توسط شکوفه یاس  | 

وداع ... انتظار ... امید !

به نام الله

یا فاطمه الزهرا (س)

 ***

 

وقتی او می رفت نگاهش نگران بود

پر اضطراب !!!

اما ...

نمی دانم چرا لبخند بر لب داشت !

 

می خواست به من چيزی بياموزد

ولی من ...

نتوانستم حتی نگاهم را با نگاهش بياويزم

ندانستم به کدامين سو چشم دارد

با وداعش

دلم را آشوب زد

او ساکت بود

من هم

اما دلها پرطلاطم و سرشار از فريادی خاموش

 

از دلش بی خبر بودم

و او هيچ نگفت ... هيچ

شايد من چيزی نشنيدم

من هم چيزی نگفتم

 

و گذشت ...

و حال فهميدم آن چيزی را بايد می آموختم چيست ؟

بايد معنی انتظار را می دانستم

و امید را هم ...

شیپور نبرد من برای زندگی به صدا درآمده بود ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 0:22  توسط شکوفه یاس  | 

هرچه بينا چشم ، رنج آشنائي بيشتر !

به نام خداوند جان و خرد

 

هرچه بينا چشم ، رنج آشنائي بيشتر
هرچه سوزان عشق ، درد بي وفائي بيشتر

هرچه جان كاهيده تر ، نزديكتر پايان عمر
هرچه دل رنجيده تر ، سوز جدائي بيشتر

هرچه صاحبدل فزون ، برگشته اقبالي فزون
هرچه سر آزاده تر ، افتاده پائي بيشتر

هرچه دل رنجيده تر ، زندان هستي تنگتر
هرچه تن شايسته تر ، شوق رهائي بيشتر

هرچه دانش بيشتر ، وامانده تر در زندگي
هرچه فهم كمتر ، كبر و خودنمائي بيشتر

هرچه بازار ديانت گرم ، دلها سردتر
هرچه زاهد بيشتر ، دور از خدائي بيشتر

هرچه تن در رنج و زحمت ، نا اميدي عاقبت
هرچه با ياران وفا ، بي اعتنائي بيشتر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 0:0  توسط شکوفه یاس  | 

آسمان شب اما پر ستاره !

                                             به نام خدا

 

بر آی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاريک می بينم شب هجر

 

اي خداي من در وقت غنا و ثروت فقيرم و به تو محتاجم تا چه رسد به هنگام فقر و بينوايي .

اي خداي من در حال دانايي باز نادانم تا چه رسد به وقت ناداني.

اي خدا پس تدبيرت ( در ملک وجود ) مختلف و گوناگون و تقديرت سريع التحوّل است ، بندگان با معرفتت را اين تدبير و تقدير مانع مي شود از اينکه بر عطا و نعمتت آرام يافته و خاطر جمع شوند يا در بلا و سختي از لطفت نا اميد باشند.

اي خدا از من آن سزد که به مقام بزرگواري و کرمت شايسته است.

اي خدا تو پيش از آنکه اين وجود ضعيف مرا بيافريني خود را به رحمت و لطف با من توصيف کردي ، آيا بر اين وجود ناتوان از آن لطف و رحمت منع خواهي کرد؟ (هرگز نخواهي کرد)

 

دعای عرفه

 

***

 

اين روزها دلم می خواد خوش بين باشم ولی انگار نمی شه !

سعی می کنم مثبت فکر کنم و در برخورد با مسائل و مشکلات تصمیم درستی بگيرم ولی نمی دونم چرا ديگه حتی قدرت تصميم گیری هم ندارم .

يه موقعی هست که دلت می خواد همه چيز اونجوری که بايد پيش بره ، نه اونطوری که تو دلت می خواد . با خودت می گی من مهم نيستم ، مهم نيست که من چی می خوام . مهم اينه که چی درسته ! و سعی می کنی به واقعيت ها نگاه کنی . سعی می کنی ديگران رو در کنار خودت ببينی و اونها رو درک کنی .

و وقتی که داری به یه جاهای خوب می رسی و بعد از کلی کشمکش با خودت و راضی کردن خودت ، یه دفعه می بینی انگار اون چیزی که تو به اون به چشم واقعیت نگاه می کردی سرابی بیش نبوده ! و شگفت زده از خودت هستی که چطور نتونستی سراب رو از واقعیت تشخیص بدی .

و بعد غم و اندوه توی دلت خونه می کنه و می خواد همه راههای امید رو به روی تو ببنده . بی تاب می شی ، چون نمی خوای توی تاریکی بمونی . به دنبال نور هستی یه دنبال اینکه بتونی از کویر رد بشی .

 

داره غروب می شه و تو دلت اندوه غم گرفته . خسته ای و دلتنگ ! خسته از همه سرابهایی که توی راه دیدی و دلتنگ کسی هستی که می دونی برای دیدنش بی قراری . دلت می خواد اون باشه و کمکت کنه . اما در نهايت تصميم با خودت هست .

می بینی کوير داغ که خورشيد رو تحمل نمی کرد داره با چشمهايی خونين او رو بدرقه می کنه چون می دونه سوز سرما بيشتر اون رو اذيت می کنه ! و تو با کوير همراه هستی .

کم کم شب چادر سیاهش رو به روی کوير می کشه و از او می خواد بی تابی رو کنار بذاره . و تو سوزش سرمایی رو حس می کنی .

می ترسی از تاريکی و تنهایی . و با چشمهای نمناک رو به سوی آسمون می کنی و با خدای خودت نجوا می کنی . خوشحالی که می تونی بدون هيچ واسطه ای با خدا راحت حرفهای دلت رو بزنی . و شرمگين هستی از اينکه چرا هميشه به اين راحتی نمی تونی با خالق خودت حرف بزنی .

چشم هات رو می بندی و به گذشته فکر می کنی . سعی می کنی از گذشته درس بگیری . ولی يادآوری گذشته هم از غم و اندوه تو کم نمی کنه .

شب از راه رسيده و تو می ترسی چشمهات رو باز کنی و همه جا رو در تاريکی ببينی . ولی با چشم بسته هم نمی تونی طاقت بياری .

چشم هات رو باز می کنی و به آسمون چشم می دوزی و از صحنه ای که می بینی شگفت زده می شی . هزاران هزار ستاره در دل آسمون که دارن به تو چشمک می زنن و راهی از نور که در شب از ميان همه این ستاره ها می گذرد . حس می کنی این راه منتظر قدمهای تو هست . منتظر اینکه تو تصمیم بگیری تا در اين دل شب با ستاره ها که هر کدام گنجینه های امید آسمان هستند همراه شوی ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 17:0  توسط شکوفه یاس  |