دلم رها شو ....
به نام خدایی که دوستم دارد و دوستش دارم !
قد افلح من زكيها (شمس / 9)
رستگار شد كسى كه قلب خود را از آلودگيها پاك نگه داشت.
دلم به حالش می سوزد! دلم را می گویم. آخر اینقدر این کلام آخرش را با سکوت ادا کرد که دیگر کلامی برای بیان نداشت. اینقدر گفت و کسی صدایش را نشنید که او هم رفت. آن وقت آرزویش را هم با خودش برد، همانطور که آرام آمده بود آرام هم رفت و بی قراریش را برایم گذاشت و چند تکه خاطره اش را به عنوان یادگاری!! که اگر خواست فراموش شود یادش همیشه همراهم باشد.
آرام برایش لالایی می خوانم شاید کمی بخوابد و عطشش را فراموش کند. اما دلم بیداری می خواست.
و چشمانی که آسمان را در خود جای دهد...
لبانی که بوسه ای داغ بر خاک گونه های کویریش که نسیم پریشانش کرده بود بنشاند.
نبض آغوشی که در نبودنش به سختی می زد ...
و نوازش باران در لحظه بارش چشمانش،
در رویایی که می رفت تا سراب شود...
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايی نه غريب است که دلسوز من است
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
کویر بود و او تشنه ... عطش بود و او بی تاب ... او آب می خواست و آتش می یافت.
آنقدر آب می خواست برای رفع عطش سوختن، اما کمتر می یافت و عطشش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. و دلش می سوخت ...
وقتی سوختن را تجربه می کرد به یاد حرفهای دیروزش افتاد:
تشنگی این سوختن، مثل عطش پروانه است که از دوری خورشید می سوزد !!!
و پروانه سرمست این سوختن ...
آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
عجب دلی است این دل !!!
تنها حرفش این بود
... !!! و سکوتی که ژرفای این حرف را هجی می کرد...
چه خواسته بزرگی !
شاید دلش، هنوز برای این خواسته کوچک بود و باید بزرگی را در قفسه سینه ای که می فشردش باز می یافت. راهی برای بیرون زدن از حجم سینه و پریدن ... می تپید و با هر تپش درد را حس می کرد. دردی که برای بزرگ شدن نیازمندش بود! و بی تاب رهایی بود.
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بميرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سياهی چندين درازدستی
وقتی دور شد و می رفت. ناخواسته شکی را در دلم می کاشت.
خیلی سخته به دوست داشتن دوست داشتنت شک کنی!
اما آتش مقدس شک به طلوع صبح یقینی خواهد پیوست که در آن بی شک هیچ پلیدی راه نخواهد یافت.
پس شک می کنم تا لبخند طلوع صبح یقین را از پس توده خاکسترش به تماشا بنشینم...
که گفته اند شک مقدمه یقین است ...
و دلم گواهی می دهد، وقتی همه باران چشم هایم را برای دل کویری ام نذر می کردم، شکوفایی شکوفه های باران خورده را در سپیدی صبح خواهم دید.
و انتظار چه طعم شیرینی دارد وقتی امید به آمدن کسی که دوستش داری سراپای وجودت را مست می کند.
و همه انتظارها به انتظار آمدن او امید دارند...
