باز میخواهم ترا پيدا کنم
باز میخواهم ترا پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم
من کیام ؟ گر خودشناسی داشتم
کی زخود بودن هراسی داشتم؟
هان ای آئینه معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتی تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را دريا کنم
اهرمن دارد مجابم میکند
لای لایش گاه خوابم میکند
آه... اگر اين قطره در "شن" گم شود
"ظاهر" م در چاه "باطن" گم میشود
شيشه اين ديو در دست من است
همت اما، وای با اهريمن است
های ای آئينه تصويرم مکن
آنچه میخواهد "من" پيرم مکن
های ای آئينه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پيدا کن مرا
با من دریائی من موج باش
در حضيض من هوای اوج باش
میتوانی، میتوانی "آن" من
باز گردانی "من انسان" من
شيخ ما ديريست شبها با چراغ
ديگر از انسان نمیگيرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شويم
خانه خانه در سراغ او شويم
محمد علی بهمنی
