مسير راه مسافر
مسير راه، مسافر! هنوز روشن نيست
كسی به فكر غم تو ... و يا غم من نيست
كسی دگر خبر از كوچ ما نمیگيرد
كسی سراغ تو را از خدا نمیگيرد
كسی به فكر پرنده، به فكر ماهیها
به فكر لحظهی روييدن اقاقیها
كسی به فكر شقايق، به ياد صحرا نيست
ميان فاصلههامان كمی مدارا نيست
تمام پنجرههامان پر از فراموشی
بهار پشت بهار است و بعد خاموشی
چرا صدای تپشهای دل نمیآيد
برای از تو سرودن، بهانهای بايد
من از تلاقی خورشيد و برف دلگيرم
به جای آينهها در غبار میميرم
ميان دفتر شعرم هزار فانوس است
به روی قلهی عشقم هزار ققنوس است
هزار درد نگفته، هزار عشق محال
تمام دارو ندارم همين نگاه زلال !
من از بهار شدن، از عبور لبريزم
اگر چه عاشق فصل قشنگ پاييزم
من از طراوت تكرار باغ سرشارم
تو از منی و من از تو دگر چه كم دارم ؟
من از صحاری يك اتفاق میآيم
زسمت و سوی تب اشتياق میآيم
اگر چه بين من و تو هزار ديوار است
به زير پای تو... و من فقط خس و خار است
ولی تو از من و من از غم تو لبريزم
تمام فاصلهها را به دور میريزم
ن . ش (نسيم)
