تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی

شکوفه یاس - حدیث آشنایی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد

درد !

 

به نام او که یادش آرامش روان است

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های سادهء سرودنم
درد می‌کند
انحنای روح من
شانه‌های خستهء غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟
درد حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

 

 

 

پینوشت:

 

- کوه با نخسین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:12  توسط شکوفه یاس  |